صدف

 

 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 22:58  توسط ساحل   | 

 

محتسب مستی به ره دید و گریبان اش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آن جا شویم

گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیده است جز نقشی ز پود وتار نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی

گفت ای بی هوده گو! حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیارمردم مست را

گفت هشیاری بیار این جا کسی هشیار نیست

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 22:49  توسط ساحل   | 

بیادپدرومادرعزیزم

مـــــادر

مادر ندای نام تو با ناز گفته‌ام
از اوج نُه فلک با نیاز گفته‌ام

آغوش گرم و دست نوازشگر ترا
گــــهواره اجرام کاینات گفته‌ام

لبخند نازنین تو بر هر ندای من
رمزی ز رحمت یزدان گفته‌ام

لالایی تو در دل شب‌های بی‌چراغ
رامشگری عرش مع‌اله گفته‌ام

مـــعراج درد تــــو روز رنج من
رنج مدام تو محشر کبرا گفته‌ام

با صد هزار دریغ ز پرواز روح تو
خاک مزار تو کعبه دلها گفته‌ام

دستگیر در تلاتم انوار و درد و رنج
بعد از خدای خود ترا خدا گفته‌ام


چه مشق امشب نویسم نون بابا
ز زحمتهای تو ممنون بابا

دل تنهای من بهر تو خواند
به سانِ نغمه مجنون بابا

ز جانت جان من گردیده پیدا
ز خونت منعقد شد خون بابا

مرا مهر علی با نان خوراندی
کزین تا منتها ممنون بابا

مرا با رنج شیرینت نمودی
ز سختیها، ز غم بیرون بابا

بود لبخند شیرینت برایم
کلید گنج صد قارون بابا

مرا با عشق پروردی تو ای یار
منم همواره ات مدیون بابا



zahra
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 1:15  توسط ساحل   | 

مادر

 
کسی که نازمرامی کشیدمادربود

کسیکه حرف مرا می شنید مادر بود

کسی که گنج بدستم سپرد بود پدر

کسیکه رنج به پایم کشید مادر بود

کسیکه شیره ی جان میمکید من بودم

کسیکه روح به تن می دمید مادر بود

کسیکه در دل شب از صدای گریهء من

سپند وار ز جا می جهید مادر بود

کسیکه خاری اگر پیش پای من میدید

چو غنچه جامه به تن می درید مادر بود

کسیکه دور اگر میشدم ز دامانش

برهنه پا ز پیم می دوید مادر بود

ز دست دشمن هستی در این سیه بازار

کسیکه جان مرا میخرید مادر بود

کنار بستر بیماریم/پرستاری

که تا به صبح نمی آرمید مادر بود

به روزگار جوانی کسیکه قامت او

به زیر بار محبت خمید مادر بود

کسیکه در غم و اندوه و در پریشانی

به دردهای دلم میرسید مادر بود

گهی خشونت تندی گهی عطوفت و مهر

نشان مظهر بیم و امید مادر بود

غرض کسیکه ز دنیا و آرزوهایش

برای خاطر من دل برید مادر بود

یکی شکسته قفس ماند وخسته مرغی زار

که از ثَری‌ به ثریا پرید مادر بود

مرا ستارهءصبحی که هر چه کوشیدم

شد آخر از نظرم ناپدید مادر بود

چو درگذشت((نگارنده))با تاءسف گفت

که آن به راه محبت شهید مادر بود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 0:2  توسط ساحل   | 

تولدحضرت مسیح وکریسمس مبارک باد

start.jpg
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:45  توسط ساحل   | 

باز باران

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی 

134230102487830171892093191178847188208.jpg 

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

 روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 2:7  توسط ساحل   | 

دراین بن بست

دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست
آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:39  توسط ساحل   | 

مادر

سرو...

دربیابانی دور 

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود

در دل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از این محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین همه سال

دو از این جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تاکشم چهره بر آن خاک سیاه

ونه در این راه داز می چکد

بر رخ من اشک نیاز

می دمد در رگ من زهر ملال

من و آن اشک نیاز

بینم از دور در آن خلوت سرد

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

ایستاده است کسی

روح آوازه کیست؟

پای آن سنگ کبود

که در این تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می دود روحم از آن سایه دور

می شکافد دلم از زهر سکوت

مانده خیره به راه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاپ نگاه

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش

سرونازیست که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سرخوش از بادهی تنهایی خویش

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است

شاید این بنده صحرای عدم

با منش یک سخن است

من در اندیشه که این سرو بلند

وین همه تازگی و شادابی

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جزباد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه

خنده ای می رسد از سنگ به گوش

سایه ای می دود از سرو جدا

در گذرگاه غروب در غم آویز افق

لحظه ای چند به هم می نگریم

سایه ای می خندد،می بینم وای

مادرم می خندد

مادر ای مادر خوب

این چه روحی است عظیم

وین چه عشقی است بزرگ

که پس از مرگ نگیری آرام

تن بر جان تو در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها مانده است

باز جان می بخشد

قطره خونی که به جا مانده در این پیکر سرد

سرو را تاب و توان می بخشد

شب هم آغوش سکوت

می رسیدیم ز راه

من از آن دشت خموش

باز روکرد به این شهد پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبک بادی باد

هم ذرات وجودم آزاد

هم ذرات وجودم فریاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 1:8  توسط ساحل   | 

رودخانه هنوز ماهی دارد؟

رودخانه هنوز ماهی دارد؟" اثر معاصر مهم نادعلیان درباره تخریب محیط زیست است. نادعلیان ماهی های ساده و دیگر فرم ها را روی سنگ های رودخانه ای حک می کند و به آب می اندازد. ویدئو او نماهای نزدیک از این سنگ های حکاکی شده است که در رودخانه های در معرض خطر بولدوزرها "شنا" می کنند؛ بعضی از ماهی ها در طول مسیر می شکنند.

nadalian-artist.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 1:8  توسط ساحل   | 

متن موزیک داریوش

آخرین سنگر سکوته حق ما گرفتنی نیست

آسمون شهر بگیریداین پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته خیلی حرفا گفتنی نیست

ای برادرای خونی این برادری تنی نیست 

موج دستای منو تو دست دریا رو گرفته

عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش همه را به جون خریدیم

تو بگو هم سنگر من ، ما تقاص کی بریدیم؟؟؟ 

آخرین سنگر سکوته حق ما گرفتنی نیست

آسمون شهر بگیرید این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته خیلی حرفا گفتنی نیست

ای برادرای خونی این برادری تنی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 17:9  توسط ساحل   | 

متن شعرداریوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 6:31  توسط ساحل   | 

سخنان بزرگان

معیار واقعی بودن تصمیم ، آن است که دست به عمل بزنیم. آنتونی رابینز
اجازه نده ترس تو را فلج سازد. مارک فیشر
افرادی که از ریسک کردن میترسند، به جایی نمیرسند. مارک فیشر
نشاط، آزادی مطلق است. تو حرکت به بالا را آغاز میکنی؛ نشاط به تو بال می دهد تا با آن پرواز کنی. اشو
منشا همه بیماریها در فکر است. ژوزف مورفی
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است. آنتونی رابینز
چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد آمد. ژوزف مورفی
افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد. مارک فیشر
افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند. مارک فیشر
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند. آنتونی رابیتز
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم. سانتابان
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند، تخیلات پیروز میشوند. مارک فیشر
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. آنتونی رابینز
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم. ژوزف مورفی
هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است. کارل سندبرگ
هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند. ژوزف مورفی
قانون زندگی، قانون باور است. ژوزف مورفی
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد. آنتونی رابینز
با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی آغاز میکنید. آنتونی رابینز
برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی، سپس با اشتیاق شروع کنی. مارک فیشر
اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید. مارک فیشر
سعی نكنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بكوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم. ماركوس گداویر
نبوغ در سادگی نهفته است. مونزارت
این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد. آنتونی رابینز
در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است. آنتونی رابینز
تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند. مارک فیشر
باور به طور خود بخود به اجرا در می آید. ژوزف مورفی
نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود. آنتونی رابینز
به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید. ژوزف مورفی
ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند. مارک فیشر
شجاعت واقعی زمانی است كه شخصی بتواند از اعماق مشكلات و بدبختی ها به زندگی لبخند بزند. ناپلئون
زندگی دقیقا به ما آن چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم. مارک فیشر
نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و آینده ما را تباه کنند. آنتونی رابینز
آرزوهای هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود. هراکلیتوس
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود. ژوزف مورفی
زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنید به ما آسایش بدهد. مارک فیشر
كسی رو كه دوستش داری، چند وقت یكبار بهش یادآوری كن، تا فراموش نكنه قلبی براش می*تپه. شكسپیر
تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند. مارک فیشر
ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند. ژوزف مورفی
همه رویاهای ما می توانند محقق شوند، مشروط بر اینکه ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم. والت دیسنی
بیشتر مردم خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش.
اگر صمیمی و مهربان باشی، تو را به انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان.
اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان.
آنچه سالها ساخته ای را یکشبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز.
هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن.
اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش ...
اینست حقیقت آرمانهای یک زندگی. زیرا فقط همین است که به جا می ماند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:32  توسط ساحل   | 

شعرحبیب

بزن باران

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 6:2  توسط ساحل   | 

122504997113.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:34  توسط ساحل   | 

12250499711.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:26  توسط ساحل   | 

شعردریادلی.......

دوستان خوبم سلام

از نظر شما دریا دلی چه مفهومی دارد؟

به نظر بعضی از افراد، دریا دلی  یعنی گذشت و گذشت و گذشت.............

یعنی هر اتفاقی که افتاد شما بگذرید، شما ببخشید، و حتی اگر بار دیگر هم تکرار شد باز هم

 گذشت کنید.

کمی صبر کنید  .اشتباه نکنید!

به یاد داشته باشید که اشک کباب ، موجب طغیان  اتش است.

در یا دلی  به معنای گذشتن از حق  مسلم خودتان نیست.

دریا دلی به این معنی نیست که شخصیت و ارزش خودتان را زیر سوال ببرید.

دریا دلی یعنی  دیدن حقایق،یعنی در مقابل  کار با ارزش حرمت  قائل شدن.

دریا دلی یعنی اسمانی فکر کردن و دیدن مسایل از یک پله بالاتر.

یعنی قشنگ نگاه کردن به مسایل و درک ان و در جای خود گذشت کردن  وبخشیدن.

دریا دلی یعنی قضاوت نکردن .

یعنی جایی که احساس کردید عزیزتان اشتباهی کرد به او متذکر شوید،اورا متو جه

  اشتباهش بکنید امادایم ان اشتباه را چون پتکی بر سر او نکوبید.

دریا دلی یعنی  سایر مسایل را یه اشتباه گذشته اش نسنجیدن ، اما نه این که  هیچ گاه

  هیچ مسا له ای را به او متذکر نشوید.

وای بر ما اگر  فکر کنیم  چون کسی را دوست داریم  باید همیشه همه مسایل مطابق میل

او و بر خلاف  میل ما باشد و یا فکر کنیم چون ما دریادل  هستیم  باید به هر خواسته

غیر منطقی طرف مقابل  اری بگوییم.

دریا دلی  یعنی با همه عشق و مهری که به طرف مقابلت داری،در مقابل  خواسته 

 غیر منطقی اش نه بگویی.

دریادلی  یعنی  اگر دیدی طرف مقابلت اشتباهی می کند  تو هم با اوهمسو نشوی

و بتوانی اورا متوجه اشتباهش بکنی،حتی  به این قیمت که او  از دستت ازرده شود.

دریادلی یعنی..............

همیشه دریا دل باشید

full-moon-over-the-sea.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 14:33  توسط ساحل   | 

شعرازکاکایی

شب کوتاه 

 بر شانه های این شب کوتاه

پاشیده گرد نقره ای ماه

 

دل خسته اند عارف و عامی

لب بسته اند عاقل و آگاه

 

افتاده است کوچه و میدان

در دست چند گزمه ی گمراه

 

شور است بخت هرکه نگرید

بر یوسفان زندان در چاه

 

شنگ است حال هر که نفهمد

لبخند های پنهان در آه

 

با آنکه نیست محرم و مونس

با آنکه نیست همدم و همراه

 

این بخت خفته دیر نپاید

می تابد آفتاب به درگاه

///////کاکایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 19:52  توسط ساحل   | 

زنده یاد سهراب سپهری

 

سهراب سپهری

سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.//////////////////

زندگی نامه

دورهٔ‌ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

درگذشت
سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.


اب

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای
سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
 چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد
من
ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
 ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
 مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
 بی گمان آنجا آبی آبی است
 غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
 کوچه باغش
پر موسیقی باد
 مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
 آب را گل نکنیم
 
//////////////

ندای اغاز

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه
و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
 آسمان هجرت خواهد کرد
 باید امشب بروم
 من
که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
 حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ
همسایه
 پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب
بروم
باید امشب چمدانی را
 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
 که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 17:17  توسط ساحل   | 

شعری برای جنگ...امین قیصرپور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهای وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:19  توسط ساحل   | 

زندگینامه قیصرامین پور

قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی.

زندگی نامه

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند شوشتر در شمال استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.
قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.
او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.
دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.
وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.
پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه 2 واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد. تاریخ اردی بهشت 1387


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:17  توسط ساحل   |